22 بهمن

روزها پشت سر هم میگذره . صبح میشه شب . شب میشه صبح .  انگار عقربه های ساعت با هم مسابقه گذاشته اند . کم کم بوی عید به مشام میرسه . اوضاع خرابه . گرانی . تورم . کمبود . خدا به خیر بگذرونه .

این روزها مثل گربه شده ام . از یه در که میرونند از در دیگه وارد میشم . برای بقا باید سماجت داشت . گرچه خسته میشو م و بعضی اوقات کلافه ولی در کل هنوز از پا نیوفتاده ام . شاید چند روز دیگه کلاف سردر گم ما باز بشه شاید هم بگم که دیگه بریده ام . نمی دونم .

در کل حس خوبی دارم . یه جورایی توکلی مقدس . حس ارزشمندیه که مطمئن باشی کسی هست که هیچ وقت تنهات نمی ذاره . هواتو داره و اگر یه جاهایی مشکل و مانعی هست ،همه از دست مهربون اونه که تو رو از پرتگاه دور نگه میداره . فکر کنم این احساس خوب هست که علی رغم همه ی مشکلات من رو سر پا نگه داشته . احساسی که اگر نبود نمی دونم چی پیش میومد .

خدای مهربون . یقین و ایمان و توکل رو از من نگیر . اینها تنها ابزارام هستند .........

 

/ 0 نظر / 10 بازدید